جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

87-بار گناه داستان هفتم(7)

1392/5/22 0:40
نویسنده : 💚رستا💙
2,158 بازدید
اشتراک گذاری

 

من حتي اگر بخواهم

روزي تو را فراموش کنم

نميتوانم....

چون عطر جا مانده ي تنت بر پيراهنم

هنوز مرا ديوانه ميکند

شوريده و عاشق

درست مثل روز اول

فراموش کردن تو امريست محال لعنتی ...!

امان از خاطراتتتتتتتتتت که همیشه مثل فیلم از جلوی چشمانم میگذرد......

رفتنت را باور ندارم

هَــــنوز گـ ـآهــــے...!

مَــــرآ بـ ـه جــــآن تـ ـو قَـــــسَم مـ ـے دَهَـــــند

ببـــــین تَـــــنهـ ـآ مَـــن نیســـتَم

کــــ ه رَفتَــــــنَت رآ بــآوَر نمـــــــے کُـــنَم...!

ای کاااااااش زمان فقط اندکی به عقب برمیگشت........

برای بار هزارم خودمو تو آینه نگاه میکردم. یه پیراهن نارنجی دکولته تنم بود و یه جوراب شلواری نازک . چون تازه از حموم دراومده بودم موهام نم داشت و علی رغمه اینکه کللللللی با صاف کن  درستشون کرده بودم هنوز یکمی پف پفی بود و همین پف اعصابم رو خورد میکرد...با دقت و وسواس آرایش کرده بودم و تنها دغدغم این بود که تا قبل از اینکه مامانم برسه از خونه زده باشم بیرون. محسن قرار بود ساعت 7 بیاد جولوی خونمون دنبالم...به مامانم هیچی نگفته بودم . تو دلم عذاب وجدانه بدی به پا بود . اولین باری که میرفتم بیرون بدونه اجازه ی مامانم! میدونستم که اگه بدونه با محسن میخوام برم بدجوری جلوم وایمیسته و  درنهایت نمیذاره برم سره قرارم و منم آبروم جلوی آقای محسن خان میره!

توی اون چندوقتی که من و پریا با نیما و حیدر و محسن آشنا شده بودیم خیییلی چیزا برگشته بود.....رفتار من و پریا جلوی مامانامون ..... بیشتر رسیدن به قیافه و هیکلمون ...... روزی 4-5 ساعت صحبت تلفنی.....بیرون رفتن و و و ....هیچ وقت یادم نمیره اولین باری رو که با پررویی تو روی مامانم ایستادم که یه دختر توی قرن 21 حق داره با پسر رفت و آمد کنه و به اصطلاح(دوست پسر) داشته باشه..... مامانم میگفت تو هنوز بچه ای کلللللللت داغه و هیچی حالیت نیست....راستم میگفت ....راسته راست.... همه چی از کمه کم شروع شد و به زیاد رسید اولا روزی 1 یا 2 ساعت و بعد کارم به جایی کشیده بود که اگه روزی 3 تا 4 ساعت با محسن حرف نمیزدم خوابم نمیبرد حالا بحثامون از نخود و کیشمیش شروع میشد تا سفر و کار  و اقامت و رابطه و چیزای دیگه (البته خیلی هم از حدش نمیگذشت...محسن خیلی محتاط بود و خوب میدونست چه جوری رفتار کنه) . بهش وابسته شده بودم اما نه از لحاظ عاطفی... محسن انقدر شخصیتش واسم جذاب و بالا بود که بدجوری محو زندگیش شده بودم و تمامه هم و غمه بزرگ زندگیم اون زمان موشکافی از زندگیش بود ....همین و بسسسسس!    وقتی سوار ماشینه آخریم مدلش باهاش میرون میرفتم حسه ملکه بودن بهم دست میداد و انگار رو عرش سیر میکردم..... 

توی همین افکار بودم که موبایل زنگ زد. محسن! هول کردم..... سری یه دور دیگه دوره خودم چرخیدم و بالاخره بعد از 3 ساعت از این آینه ی لعنتی دل کندم.....،یه مانتو روی لباسم پوشیدم و هولهولکی پله هارو رفتم پایین . از پشت شیشه ی در ماشینشو دیدم . قلبم داشت تند میزد. این اولین بار بود که قرارمون موکول شده بود به شب. میخواست سورپرایزم کنه ، قرار بود ببرتم یه جای جدید . خوشحال بودم اما قیافه ی مادرم که میومد جولوی چشمام دست و دلم میلرزید. این عذااااااب وجدان نامرد نمیذاشت خوشحالیم کامل باشه اما اون لحظه انقدر غرق در سرمستی بودم که این چیزا از تصمیم رفتن منصرفم نمیکرد .....یعنی دراصل حریف کله شقیم نمیشد .... دره ماشینو که باز کردم بوی ادکلن خوشایند همیشگیش مشامم رو پر کرد و ناخداگاه لبم به خنده باز شد. باهام دست داد و حس کردم یه نگاه سنگین افتاد روم. یه لبخنده رضایت بخش....صدای موزیک ایرانی....پاش رو پدال گاز و پییییییییییییش به نقطه ی نامعلوم این آغاز!

از آخرین باری که پریا تو بغلم گریه کرده بود نزدیک به یک هفته میگذشت. تقریبا 8 روز از تولد 18 سالگیش میگذشت . دیگه نیمد خونمون و دیگه هم جایی به غیر از مدرسه ندیدمش . گهگاهی بعده مدرسه تلفنی حااااااااااااالی از هم میپرسیدیم . اما کاملا مشخص بود که دوستیمون مثه قبل نیست .....یه چیزی فرق کرده بود ....نمیدونم شاید یه حصار، شاید یه پرده ی دریده شده.....شاید .... ، همه چی تو مدرسه حالت عادی خودش رو داشت. هنوز هم 4تایی با هم میگفتیم و میخندیدم طوری که اگه یکی از بیرون ما 4تارو میدید ذره ای به خوشبختیمون شک نمیکرد! از اون روز توی پارک و اون حرف های تحوع آور و گریه ها دیگه کسی حرفی نزد. یه مدتی گذشت . پریا و نیما هنوز باهم بودن و من تو خودم فکر میکردم که حتما مشکلشون حل شده و نییییما مردونگی کرده اما زهی خیاله باطل..... شبه پنج شنبه بود. با مامانم سره میزه شام نشسته بودیم که موبایله مامانم ز خورد. مامانه پریا بود و دنباله دخترش میگشت. مامانم به ساعتش نگاهی انداخت 9! با نگاه پرسشگرش به من خیره شد و منم معصومانه سرم رو تکون دادم . واقعا خبر نداشتم ، پریا هیچی نگفته بود ...... ساعت 10 بالاخره خانوم تشریف آورد خونه و بهانش هم این بود که راهه برگشت رو گم کرده ، دروغ!!!...... میدونستم که مامانش سخت دعواش میکنه اما هیچ وقت فکر نمیکردم که قضیه پیچیده تر از این حرفاست . فرداش انتظار داشتم که بیاد مدرسه اما نیمد. سراغشو که از نیما گرفتم خندید و گفت باید یه چند روز استراحت کنه و پقی زد زیره خنده، البته تا قیافه ی متحیر و عصبانیمو دید ساکت شد و دیگه چیزی نگفت..... شنبه و 1شنبه هم خبری ازش نشد و رفت تا 2شنبه ، همش خدا خدا میکردم که اومده باشه مدرسه .دوشنبه اومد، با چشمای قرمز و موهای بافته شده . صبح قبل از کلاس بردمش یه گوشه: پریا کجا بودی میدونی چندبار بهت ز زدم؟؟؟!! سه روزه که غیبت زده معلوم نیست کجایی؟؟!!! جریان چیه؟؟ پریا فقط نگام کرد و خندید : بهم گفت یکمی حالش بد بوده ، همین!!!! اینارو بهم گفت اما حس کردم که چشمای خرماییش مثه همیشه نیست . این پریا اون پریای بشاش و مهربونه خودم نبود......گفتم مطمئنی؟؟ تو که بهم دروغ نمیگی؟ به منی که دوست صمیمیتم، دوست دوران بچگی؟؟ ......اما پریا نگاهشو از نگام میدزدید . 

با صدای ترمز از رویا درومدم . دور و برم رو نگاه کردم...تو یه خیابونه بزرگ بودیم. محسن پارک کرد و سریع پیاده شد تا در رو برام باز کنه . هدایتم کرد به سمته یه ساختمونه 3طبقه ی شیک و بزرگ با پنجره های سرتاسری ...... فهمیدم که اونجا بزرگ ترین کافی شاپه ایرانیاست . جایی که قبلا نیمده بودم ..... صاحبش دوست صمیمی محسن بود. میشد گفت یه جایی شبیه کاباره ی بزرگ !!! یه بار..... ,وقتی دره ورودی رو برام باز کرد و وارده اون محیطه غریب شدم تنم لرزید، همه جا پر بود از دختر ، پسرای جوون و لباسای ناجور و دوده سیگار و قلیون همراه یه موزیک تند و سر و صدا . با اولین نفسی که کشیدم به سرفه افتادم، محیط تاریک بود وتنها منبع روشنایی یه نوره خیلی کمرنگ بود ، سعی کردم توی شلوغی شونه به شونه ی محسن باشم تا گمش نکنم . با چند نفر ایرانی سلام و احوال پرسی کرد. دیگه نمیتونستم اون همه دود رو تحمل کنم .آروم سرم رو بردم کنار صورتش و با ناراحتی زمزمه کردم : محسن من تو این فضای دودی دارم خفه میشم . گفته بودم بهت که آسم خفیف دارم . نمیتونم اینجا نفس بکشم. خواهش میکنم که منو از اینجا ببر بیرون. .......محسن دستی به چونش کشید و بعد از یه مکث طولانی گفت دنبالم بیا و به سمت انتهای سالن رفت یه راه پله ی پیچ در پیچ زینتی و فوق العاده خوشگل. از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ی دوم شد . اینجا هم شلوغ بود اما هنوز بوی دود و سیگار میداد . پرسید اینجا خوبه که غریدم هنوزم بو ی سیگار میده . خندید و دندونای مثل مرواریدش تو تاریکی برق افتاد . باز هم به سمت پله ی مارپیچ حرکت کرد. ......یه طبقه بالاتر (طبقه ی آخر) . تو این طبقه نور بیشتر بود . یه سالن بزرگ با تزیینات قدیمی و مبل های بزرگ و زینتی و پنجره های بزرگ سزتاسری و تابلوهای قدیمی . برخلاف انتظارم توی این طبقه ی آخر آدم که هیچی پرنده هم پر نمیزد. به غیر از من و محسن کسی اونجا نبود .  روبروی راه پله دقیقا کنار پنجره ها چند ردیف مبل های بزرگ راحتی بودن با یه میز بزرگ جلوشون . محسن به سمت پنجره ها رفت و 2تاشون رو باز کرد. به دور و برم یه نگاهی کردم . اینجا از اون دود و دم و صدای سرسام آور موزیک و شلوغی خبری نبود . جای دنج و خوبی بود برای یه گپ 2نفره اما تهه دلم یه جورایی میترسید که توی اون محیط با محسن تنها باشه...... سعی کردم چیزی بروز ندم و رفتم روی مبل نشستم . محسن هم بعد از باز کردن پنجره با فاصلیه ی کمی کنارم نشست و لبخندی به روم زد و گرم صحبت شدیم.

رفتار پریا بدجوررر عجیب غریب میزد اما هرکاریش میکردم چیزی بروز نداد. زنگ تفریح آخر بود که با منظره ی عجیبی روبرو شدم. ما همیشه پاتوقمون زیر ایوون آخر حیاط بود یه جای دنج و راحت. نیما نشسته بود و پریا کنارش ایستاده بود و حیدر هم کنار پریا . با شوق رفتم کنارشون بعد از کمی صحبت از نیما رفتاری دیدم که تا حالا ندیده بودم . تو یه لحظه دست پریا رو گرفت و اونو رو پاش نشوند . قبلا هم که باهم بیرون میرفتیم دیده بودم که پریارو رو پاش بشونه و زیاد واسم تعجب آور نبود . اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با دستش صورت پریارو گرفت و به سمت صورت خودش کشید . میخواست لباش رو ببوسه اونم جولوی تمام بچه های مدرسه...کاری که تاحالا نکرده بود .....چشمام داشت از حدقه در میومد ......پریا یکم مقاومت کرد اما نیما کوتام نمیومد .....آخرسر نیما صورتش رو عقب برد و با صدای بلند گفت پریا خودتو لوس نکن میدونی که بدم میاد ما حرفامونو زدیم و کارامونم کردیم پس بیخودی ادای مریم مقدسو درنیار....حاااال نگیر بذار صفا کنیم..... من داشتم سکته میکردم.....پریا ...نیما...........اون وضع ....اون لبخند کثیف........ پریا با عصبانیت از رو پای نیما بلند شد و داد زد خیلی اشغالی ....همیشه فقط به فکر خودتی چه جوری میتونی جولوی جمع آبرومو ببری؟؟!!! اینارو گفت و با گریه دوید به سمت دستشویی ..... ضربان قلبم شاید رسیدخ بود به هزززززززززززززززززااااااااااااااااااااااار . دیگه واینستادم کنار نیما و حیدر دنبال پریا دویدم سمت دستشویی دخترا . صدای هق هق دوستم از یکی از توالت ها ی در بسته میومد . زدم به در ... پریا خواهش میکنم بیا بیرون بگو اینجا چه خبره ؟؟ نیما چی میگه؟ چرا اینجوری انقدر وقیح رفتار میکنه؟؟؟؟ ....در باز شد و پریا خودشو انداخت تو بغلم و.....فقط گریه میکرد . میونه گریه هاش چیزایی گفت که ویروووونم کرد ..... رستا من آدم بدیم ....من دیگه به درد دوستی با تو نمیخورم.....همه چی تموم شد ......تموم شد.......منو مجبورم کرد.....من نمیخواستم ....گفت ولم میکنه ....گفت میره با یکی دیگه .....منو مجبورم کرد....از خودم بدم میاد...............، از چیزایی که میگفت میترسیدم . سرش رو تو دستام گرفتم و با هق هق پرسیدم یعنی چی؟؟؟ 

پریا با شرم تو چشمام نگاه کرد و گفت: تموم شد رستا من دیگه دختر نیستم .......

قلبم ایستاد هس فروریختن قلبم رو حس میکردم .....

نمیدونستم چی بگم ......

فقط سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت

تلخ تر از زهر 

ادامه دارد.........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (87)

fateme
22 مرداد 92 0:36
هوراااااميخواستم اولين كامنت مال من باشه.خوندم دوباره ميذارم


آخی عزیزم
ممنونم که منتظر شدی
نوشتن این بار گناه واسم خیلی سخته
majede
22 مرداد 92 0:42
منم دوووم
میخونم کامنت میزارم


بچه ها مسابقست؟؟؟!!!
جای سایا خالیه اما.....
fateme
22 مرداد 92 0:45
واي خب پرياازدستش ميدادبهترازاين بودكه.....*نميدونم صلاح خودشوخودش ميدونسته!!!اونجايي كه توصيف كردي واقعافكرشم منوبه ترس ميندازه دودوسيگاروموزيك تند......
آخي دلم براي توبيشترازپرياميسوزه چون خيلي سخته ادم بدبخت شدن دوستشوجلوچشاش ببينه


آره عزیزم اما یه مساله ای که نذاشت این بود که نیما کامل پریارو محسور خودش کرده بود.....اینجور پسرا خوب بلدن چه جوری مخ دخترارو بزنن ......
چه جوری خامشون کنن....
اون بیشرف هم تهدیدش کرده بود.....
من حس عشق پریارو درک میکردم
عوضی با زندگیش بازی کرد.....
ممنون باعث دلداریت گلم ....
fateme
22 مرداد 92 0:56
رستاجون كاري باري؟؟؟من برم لالاكه دارم كورميشمبوس بوس باي


خوب بخوابی عسیسم
majede
22 مرداد 92 1:33
وای رستا الهی بمیرم چی کشیده بیچاره
اینا همه برای برهه ی سنش بوده
چقد ضربه ی بدی بهش زد
ایییی خدااااااااااااااااا
براس تو هم خیلی سخت بوده...
وقتی یکی تو بغل آدم زار میزنه آدم قلبش سنگین میشه
هیییییییییییییییی خدا...
مشتاقم برای ادامه...
وای که این پسرا چقد خوب بلدن دخترارو گول بزنن

آره عزیزم از این مارهای خوش خط و خال زیادن.....
همین که اینا بشه تجربه های شما و شما گل های قشنگ گول نخورید برای من کافیه....
majede
22 مرداد 92 1:43
منم سعی میکنم همه ی اینا یادم بمونه
تو چقد گل و مهربونی که یه فکر مایی عزیزممممممممممم....


عزیزم همین برای من بهترین هدیست
قربوووووووووووونت برم خوبی از خودته فرشته ی نااااااااااز
مینا
22 مرداد 92 1:51

خیلی بد بود.گناه داشت طفلکی پریا


بله .....
خدا لعنت کنه بعضیهارو.....
بعضی نامردارو...............
مامان امیرحسین
22 مرداد 92 1:54
رستایی خیلی قشنگ می نویسی،زود ادامه شو بنویس.چه تجربه ی تلخییییییییییی.الهی هیچکی تجربه نکنه.




واقعا.....

خیلی بده....

خیلی....

بهتره بگیم خدا کنه هیچکی گول افراد فرشته نمارو نخوره......
majede
22 مرداد 92 1:55
راستیییییییییی برا دندونتم دعا میکنممممممم....
وای دردم داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دندون درد خیلی وحشت ناکه


میسوزیم و میسازیم
ممنونم ماجده جونم که به فکرمی
majede
22 مرداد 92 2:16
فدات بشم عزیزم.... به خدا همیشههههههههه تو فکرمی...هرجا میرم هرکار میکنم سریع دلم میخواد بیام اینجاا خلاصه همیشه رستا با منه به همون دلایلی که تو کامنت خصوصی برات نوشته بودم... خوندیش؟
majede
22 مرداد 92 2:22
جدی خصوصی نیومد...؟؟
نگووووووووووووووووووووو....
من 2 صفه نوشتم....
واسه اونوقتی بود که 1 هفته نیومدی
توروخدا یه دور دیگه چک کن...
الان یادم نیست اون موقع چی نوشتم


نیمده عزیزم....
وقتی کامنت بلند مینویسی بهتره یه کپی ازش نگه داری یا قسمت قسمتش کنی که اینجوری نشه
samira
22 مرداد 92 2:42
پس بقیه ش ؟ اگه قراره بعد از به دنیا آمدن مارتیا این وب حذف شه ! (البته به گفته ی خودت ) فقط یه ماه و خورده ای وقت هست پس من چیکار کنم؟ متاسفانه ما دخترا چوب احساسات خودمونو میخوریم ولی بعضیا واقعا ساده ان البته بلا نسبت شما و این پریای داستان ولی همه چی به خودمون بستگی داره من که حتی تو دوران نامزدی به زور اجازه ی لمس بدنمم میدادم اونم فقط برای اینکه واسه آینده آماده باشم چرا باید تن به این خاری بدیم ؟ ول نمیکنن به درک سخته آدم دل ببنده ولی ادامه دادن به چه قیمتی به قیمت بی آبرویی خودم ؛ به قیمت افسرده شدن خودم ؛ به قیمت شکستن پدرو مادرم ؛ به چه قیمت آخه ؟!................ تورو خدا دخترا اگه به کسیم دل بستید نذارید قیمتتون بی ارزش بشه اگه طرف شمارو بخواد و اهل زندگی باشه همین جوریم ترکتون نمی کنه همه ش از یه دوستی ساده شروووووووووووووووووووووووووع میشه ! همین . ببخش رستایی تو پستت پر حرفی کردم ولی خیلی رو دلم سنگینی میکرد مجبور بودم بگم اینارو مرسی که نوشتی عسیسم فقط خواهشا تکلیف ما رو روشن کن *که نیشکه *
نازنین جونه رستا
22 مرداد 92 6:09
سلام رستا جوووونم.خوبی؟وااای رستا بیخوابی زده به سرم.چقدرررر قشنگ نوشتی.مثل همیشه
چقدر ناراحت کننده بود.واقعا بعضی از این پسرا چقدرررر نامردن!!جای اینکه هوای هموطنشو تو مملکت غریب نگه داره خودش بازیش داده....
هییییی ادم می مونه چ بگه.دلم گرفته.بیچاره پریا...
ازاین خاطرات ناراحت کننده رو مرور نکن مارتیا جوووونیم غصه میخوله ها
مواظب خودت باش


آره عزیزم متاسفانه اینجور حیوونا زیادن....
خوبم بلدن چه جوری دخترارو گول بزنن کثافتا....
اونم به قول تو توی مملکت غریب...
اینا بویی از انسانیت نبردن ...
فقط به فکر شکم و زیر شکمن....
بیچاره دوستم....
چه ساده پرپر شد
مامان یگانه
22 مرداد 92 9:42
وااااااای بیچاره پریا.خیلی دلم به حالش سوخت.منتظر ادامه ماجرا می مونیم.
فدای تو دوست جون مهربون


ممنونم که پیگیر هستی فرزانه جون
روژیا
22 مرداد 92 11:04
ای بابا بازم دیر رسیدم من دهم
شدم
اشکال نداره ولی مطلبت خیلی عالی عشقم بازم منتظرتم بیای گلم در وبم
دوستت دارم رستا جون



منم دوستت دارم عزیز مهربونم
majede
22 مرداد 92 11:06
وای چه بد...باشه
یکی دیگه مینویسم میفرستم برات


روژیا
22 مرداد 92 11:09
وای رستا جونم ممنونم که به من رمزتو دادی
بهت قول میدم که به عهدم وفادارم
قربون اون مارتیای نازم بشم


مرسی
خدا نکنه خوشگلم
saba
22 مرداد 92 13:32
salaaaaam azizae delam.vaaaaay kheili bare gonahet gerye dar o ghamgin bood.ashk too chesham gam shoddelam baraye pariya kheili misooze hamchin etefaghi vase ye dokhtar bayad kheili sakht bashe.rasti martiyam khoobe?DG SABRAM DARE TAMOOM MISHE PAS KEY MIBINAMESH?BOOOOOOOOOOOOOS FADAT SHAAAAAAM.BI SABRANE MONTAZERE APE BADITAM RASTA JOOOOOOONAM


دور از تو باشه.....
الهی بمیرم که ناراحتت کرد
saba
22 مرداد 92 13:36
ELAHI BEMIRAM VASE SAYA KHEILI BARASH NARAHAT SHODAMNAZDIKAYE KONKOORESHE O HALESH BADE.HATMAN BARASH 2A MIKONAM ZOODTAR KHOOB SHE.KHEILI NARAHAT SHODAM.RASTA JOONAM TO RO KHODA TO DG MOVAZEBE KHODET BASH ETEFAGHI ZABOONAM LAL BARAT PISH NAYAD AZIZE DELAM.OONVAGHT HAMAMOON DEGH MARG MISHIM.KHEILI MOVAZEBE MARTIYAM BASH.DOOSET DARAAAM KHANOOM KHOSHGELE

آره صبا جون منم خیلی برای سایا ناراحت شدم به قول تو دمه کنکورش هم بود....
واسش دعا کن خوب شه دوستم
ما هم مراقبیم نگران نباااااااااش
ریما
22 مرداد 92 15:49
چه تجربه ی تلخی...


ریما
22 مرداد 92 15:50
رستاییی من رمز قبلیو هم ندارم


عزیزم تمام پست های من یک رمز واحد داره
تو پست ثابت نوشتم
نیلوفر
22 مرداد 92 16:54

چی میشه گفت از دست بعضی آدم ها...


حیوان در لباس آدم....
نیلوفر
22 مرداد 92 16:57
راستی رستا جون...
چه خوشگل شده صفحه اول وبلاگت...رنگارنگ
جمله ای هم که نوشتی خیلی قشنگ بود...اون آی مردم...
متن اول بار گناه هم قشنگه مخصوصا که با عکس عالی شده...



فداااااااااااااااااات بشم من که انقدر نکته سنجی
منم خودم همه ی اینارو دیوانه وار دوست دارم
ترش و شیرین زندگی خانمی و اقایی
22 مرداد 92 17:20
سلام رستا چرا کامنتای منو تایید نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟


عزیز دلم کامنت ها خیلی زیاد بودن ....
کامنت های مهری جون هم تایید نشده ....
کم کم باید تاییدشون کنم...باز هم ببخشید بابت تاخیر
فاطمه
22 مرداد 92 17:55
سلام مامان مارتیا گله
من یه دختر16 ساله هستم ولی از وب شما خیلی خوشم میاد به وب من هم سربزنیدنظر یادتون نره عزیز دلم ممنونم منتظرتم

ممنونم عزیزم
اما آدرس نذاشتی گلم
majede
22 مرداد 92 18:26
خصوصییییییییییییییییییییی دارییییییییییی


الهی فداااااااااااات بشم من.
عزیزم تو به من خیلی لطف داری و همه ی این حرفا کلی سر شوقم میاره
ازت ممنونم و امیدوارم بتونم دوستی که لیاقتشو داری واست باشم
مهری
22 مرداد 92 19:48
حالم گرفتهههههههههههههههههه شد


چه میشه گفت ......
مهری
22 مرداد 92 19:49
چه جالب رستا دیروز داشتم با خودم فکر می کنم چرا رستا ادامه داستانش و ننوشن
یه هو امروز دیدم مطلب گذاشتی


ما اینیم دیگه
مهری
22 مرداد 92 19:50
راستی نظرات قبلی مو تایید نکردی؟
ازت چند تا سئوال پرسیده بودم و راهمایی


عزیزم ببخشید نظرا زیاد بود . یه سریاشون هنوز موندن
در اولین فرصت مهری جونم
مهری
22 مرداد 92 19:50
برای سایا هم حالم گرفته شد


آره طفلکی
SaYa
23 مرداد 92 0:29
سلام عزیزم فکر کردم حالم خوب میشه اما لثم خونریزی کرد... نمیدونم چی قراره بشه ولی کیستم در حال پیشرویه اگر اگر شنبه نیومدم رستا جون لطفا زحمت منو بکش و به بچه ها بگو البته اگر پرسیدن من این مدت خیلی واسه تو زحمت شدم ببخش عززیزم من یه عمل 3ساعته دارم تقریبا واسم دعا کنید تو ابن لحظه ها مرگ میخوام فقط دردش داره میکشه منو
SaYa
23 مرداد 92 0:42
خدا نکنه عزیزم اگه ریشه دندونم زیادی بیرون باشه گفتن احتمال اینکه 2تا از دندونا کامل تخلیه بشه زیاده وای من نمیفهمم چرا یهو اینجوری شدم میدونم خوب میشم ولی حالم خیلی بد شده من جمعه کنکورمه واااای رستا اگه قبول نشم اگه اونجا حالم بد بشه رستاااااا چرا یهو اینجوری شدم چرا آخه چراااا؟
SaYa
23 مرداد 92 0:52
عزیزم مرسی از راهنماییت شنبه زودترین وقتی بود که میشد گرفت واسه همین باید تحمل کنم جالبه شاید باورت نشه کیستم اولش دردی نداشت و دکتر با تشخیص و بعد که گفت عکس بگیر اون گفت که کیست هست الانم که درد دارم به هیچکس نشون نمیدم فقط و فقط تو فکر شما هستم که خدایی نکرده یک ذره ذهنتون درگیر من نشه بخدا نمیخوام که نگرانتون کنم بخاطر تو کلی عکس گرفتم که حتما میزارم عزیزم بابت همه چی مرسی خیلی خیلی مواظب خودت باااااش عزیزم.*.*.*
SaYa
23 مرداد 92 1:00
آره عزیزم
به یاد تک تک دوستا هستم
بازم ببخش که به زحمتت انداختم
مرسی بابت همه چیز عزیزم
مواظب خودت خیلی خیلی باااااش عزیزدلم


خواهش میکنم دوستممممممممممممممم
majede
23 مرداد 92 1:05
خدا نکنه خوشگلممممممممممممممم
من فدای تو و مارتیا جون خودم بشمممممممممممممممم
هستی عزیزم....تو یه دوست عالییییییییییییییییییییی هستی
این روزا چیکار میکنی؟
مارتیا جونم خوبه؟

زانوی شوشو خوبه ایشالله؟



این روزارو به امید بغل گرفتن مارتیام میگذرونیم
بهتره عزیزم
اونم امتحاناش 2 هفته دیگه شروع میشه سخت مشغوله درسه....
majede
23 مرداد 92 1:29
واااااااااای چه عالیییییییییی....
منم به امید دیدن عکس مارتیامممممممممممممممم
وای خدا....
ایشالله امتحاناشو عالیییییییی میده


اییییییییییششششششششششالا
majede
23 مرداد 92 1:35



majede
23 مرداد 92 1:40
دیدی اخر وبم خوب نشد
مجبور شدم برم یه جا دیگه


کجا؟؟؟!!!
الهام مامان رامیلا
23 مرداد 92 1:42
سلام رستا جان مرسی بخاطر اعتمادت
کوچولوت خوبه انشالله
راستی الان کدوم کشوری من تمام وبت رو نخوندم یعنی از دست رامیلا وقت این کارها رو ندارم
من به سایا اس می دم ولی جواب نمیده یه وقتایی میگه شارژ ندارم کلی نگران شدم بخاطر کیستشه
انشالله زود خوب میشه
مراقب خودت و جوجوت باش


ثنا
23 مرداد 92 11:31
سلام رستا جونم ازاين كه به وبلاگ نوساز من هم اومدي مشكرم منتظر رمزتم
saba
23 مرداد 92 12:09
salaaaaam rasta joonam khoobi azize delam?martiya joonam che tore?hamchenan lagad mizane ya na?vaaaaay che ghad doost daram zoodtar bebinamesh kheili doosesh daram asheghesham.khodet khoobi?agha zaniyar khoobe?zanoosh behtare?vay rasta kheili dekam bara saya tangolidekhob azize delam ziyad vaghteto nemigiram badbakhti bahsiyam nadaram daram bikhodi harf mizanam.khodafes eshghaaaaaaaaaam.khodafessss martiyaye khodam(khob oonam alan dare az too shekamet nazare mano mikhoone dg)doooosetoooon daraaaaaam


عزیزم وقتی که دنیا اومد میارم ببینیش ... خوفه صبایی؟؟
fateme
23 مرداد 92 12:41
سلووووووووم.دم دربودم گفتم سلامي هم عرض كرده باشهديشب داشتم چن تاكليپ ازرانندگي جنين ميديدمتودلم گفتم حتماامارتيااينجوري لگدميزنهخخخخخخخ كلي قربون صدقه ــــش رفتم


خخخخخخخخخخخخخخخخخخ از دست تو فاطی
خاله اریسا خانوم
23 مرداد 92 13:04
سلام عزیزم
اخییییییییییییی خیلی ناراحتم کرد داستانت.ایشالا هیچ دختری گرفتاره اینجور ادما نشه.خوبی؟مارتیا جون خوبه؟


ایششششششششششالا
بهله خانومی ما خوبیم اگه شما هم خوب باشید
اب نبات
23 مرداد 92 14:40
سلام همچنان بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم ...


ممنونم زهرای نازنین
ریما
23 مرداد 92 15:05
خو کوووووو؟؟؟؟ چرا من نمیبینم


چی رو؟؟
saba
23 مرداد 92 17:10
SAYA OOOMADE B EFTEKHARE OOMADANESH GASHN BEGIRIMRASTA TO AVAL ZOOD BASH BAYAD BERAGHSI DAST DAST SHOLEMIDOONAM KHELI CHELAM VALI KHEILI KHOSHHALAM RASTA BODO BA MARTIYA BIYA VASAT.HOOOOOO HOOOOMARTIYA BA KHODAM MIRAKHSE OON ESHGHE KHODAME.BOOOS FADAT SHAM


کو تا مارتیا برخصه خانووووووووووووووم هی هییییییی
مهری
23 مرداد 92 17:13
رستا بدووووووووووووووو که سایا آپ کرده الانم آن هست.
میرم پیش سایا


آنلاین نبودم
اما وقتی دیدم خیلی خوشحال شدم
روژیا
23 مرداد 92 18:54
سلام رستا جونم
خیلی ادامه این مطلبت جالب بود
بازم از این مطلب هات بزار گلم
بوس بوس


ممنونم عزیزم
چشم حتما
فاطمه
23 مرداد 92 19:22
سلام رستا جونم ببخشید اصلا یادم رفت اینقدر که مطالب وبتون جالب و بامزه ست بسلامتی گلم آدرس وبمjustmehdi.blogfa.com خوشحالم میکنی بهم سربزنی نظر یادت نره عشقم با خوبی و خوشی وسلامتی کنار هم سه نفره زندگی عشقولانه ای رو براتون ارزو میکنم منتظرت هستم یاحق جیجرشو بخولم قفونش بلم مارتیا عسق خودمه همین!
مهسا مامان نورا
24 مرداد 92 0:09
رستا جونم یه سر به ما هم بزیخوشحال میشیم


چشم عزیزم .
من لینکت میکنم
بهتر که شد وضع و اوضاعم حتما میام پیشتون
مامان رادمهر
24 مرداد 92 2:13
کاش ما خانوما میتونستیم برای خودمون زندگی کنیم - مثل مردا فقط به فکر خودمون باشیم -رک بگم کاش میتونستیم نیاز دوست داشته شدنو از خودمون دور کنیم - آخه چقــــــــد حقارت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرداهم خوب بلدن که چطور از این نیاز ما سو استفاده کنن - هر چی بلا سرمون بیاد به خاطر احساسای شدنمونه - میدونی من فک میکنم پریا حروم شد چون نتونست پا رو احساساتش بذاره
رستا جون ممنون از این داستان عبرت آموزت کاش ازش درس بگیریم
برای خوندن بقیش طاقت ندارم تروخدا زودتر بذارش
منو رادمهرم میبوسیمتون (شما و گل پسری رو)...


چه قدر زیبا بیان کردی.....
بله ای کاااااااااااااااااش......
این مردایی که این جوری سوئ استفاده میکنن از وجود با ارزش یک زن مرررررررررد نیستن حیوونن....
چشم عزیزم
ای جااااااااااااان
من و مارتیا هم شمارو میبوسیییییییییم
saba
24 مرداد 92 12:51
salam rasta joonam khoobi?martiya joooooooonam khoobe?elahi fadash sham man.rasta joon khoobi?kojayi?rasta to ro khoda to dg nari vase ye modate toolani vagarna man khodam b shakhse degh marg misham.jedi migamrasta joonam to or khoda in roozaye akhar k oon jooje koochoolo mikhad biyad kheili movazebe khodet bash azizam.boos


فدااااااااااااااااات بشم من زیبای من
fateme
24 مرداد 92 13:32
الحق كه ستاره سهيل بهترين لقبه براتو


مودونم
fateme
24 مرداد 92 13:33
نالاحت نشيااااااااااشوخيدم


نه عزیزم من ظرفیتم بالاست
fateme
24 مرداد 92 13:37
خخخخخخ رستادارم پست دومتوميخونم چقدتوشيطووووون بودي وروجكمن دلم براي گوسفنداميسوزه اماشريك جرم نميشدم


چه دوست خوبی دارم من به خدا
فقط وایمسته نیگا میکنه میخنده!
majede
24 مرداد 92 16:12
سلام عزیزم...
خوبی ایشالله؟
2روزیه نیستی...
کمرت درد میکنه؟
ایشالله که خوب باشین همتون


عزیزم این آخرا درد زیاد دارم
همش بیقرارم
خواب ندارم
مارتیا تکونای ناجور میخوره منو تا سرحد مرگ میبره والا....
مرسی بابت دعااااااااااااااااات
هدیه
24 مرداد 92 19:02
سلامممممممممممممممم خواهر گلم دلم برات یه ذره شده آدما تو زندگیشون تجربه های مختلفی دارن گاهی شیرینه و گاهی هم تلخ
قلم خیلی قشنگی داری عزیزم
واقعا نمی دونم چی بگم ویه لحظه متاثر شدم اتفاقی که برای پریا افتاده بود ودلم براش سوخت انشالله خدا خودش حق این آدم کثیف رو به ذاره دستش واز صحنه ی روزگار اینجور آدما رو محو کنه
به منم سربزن خوشحال می شم
راستی مواظب خودت و مارتیا ی عزیز خاله باش


سلام هدیه جونم یلام نفسم سلام عزززززیزم خوبی؟؟؟
مرسی نازنینم تو همیشه منو شرمنده کردی خانووووووووووووم
در مورد همدردیت هم باید بگم که ایشالا تخمشونو ملخ بخوره ........
شما ها که انقدر ناراحت شدین دیگه ببینین که من چی کشیدم
مارتیا دست بوس خواله جون مهربونشه این چه حرفیه
fateme
25 مرداد 92 0:28
شمادوتامن آخرسردق مرگ ميكنيد


بیچاره سایا که فردا کنکور داره؟ اون چرا ؟ حالا من یه چیزی!
fateme
25 مرداد 92 0:29
عهههههههه فاتوكه آني
نازنین جونه رستا
25 مرداد 92 0:31
سلاااام رستا جوووونمخوبی عزیزززززم؟مارتیا نفسم خوبه؟
خییییلی مواظب خودت باش مادر خانمی.استراحت کن حالشو ببر
راستی رستا بقیه بار گناه رو نمینویسی؟از پریا خبر نداری دیگه؟الان خوبه؟خدا کنه اون نامردو ول کرده باشه...


سلام عزیز دلم .....
چرا خبر دارم....
پریا دیگه اینجا نیست ...
دیکه هم نمیاد....
چون مرده
fateme
25 مرداد 92 0:45
شمادوتايعني توومارتياناراحت شدي؟؟واااااي خاك به سرم شوخي كردم


fateme
25 مرداد 92 0:46
رستابخدابيخودحرف زدم...منظوري نداشتم....عاقاببخشيد...غلط كردم


فاطی؟ به خدا من از دست تو عصبی نمیشم....
fateme
25 مرداد 92 0:47
رستابخداسه تاتونودوس دارم هوارتااااااااا


نه به خدا گفتم که همش نمیتونم بشینم پای نت
فاطی؟؟؟؟
fateme
25 مرداد 92 0:59
رستاجون اصن توپاي نت نشين فقط مارنياحالش خوب باشه اين براهمه مون كافيهدارم مطالب قبليتودوباره ميخونم
SaYa
25 مرداد 92 10:06
عزیزززززززززم من کنکور دادم دیگه هم بهش نمیخوام فکر کنم تا نتیجش



خسته نباشی قشنگم
بهترین کارو میکنی
ایشالا که قبولی
SaYa
25 مرداد 92 10:07
بابت همه چیز و این مدت که نبود منو به دوش کشیدی ممنونم عزیزدلم
بابت دلداری و کلا همه چیز نمیدونم چطور تشکر کنم


هیچ جوری
تو فقط خوب باش همین برای ما بسسسسسسسسه
عاشقتیم
fateme
25 مرداد 92 13:13
رستاخدايي نكرده كه ازدسم ناراحت نيستي؟؟


فاطمه؟؟
saba
25 مرداد 92 13:47
salam rasta khoshgele che tori ghande asalam?nafasam khioobe?ey ghorboone oon ghiyafash k hanooz nadidamesh besham man.rasta saya fek konam alan sare jalase as.vaaay kheili esteres daram.faghat 2a mikonam khoobe khoob bede konkooresho.rasti khoob mano degh dadiya.hamash fek mikardam dobare oon fesgheli tekoon nemikhore o halet bad shode zaboonam lal.khob azizam midoonam ziyad nemitooni beshini pas falan khodafesfadat sham.rasti martiya b donya oomad ghable harkari ye boosekhoshmaze az tarafe man bezar ro oon lope khoshgelesh bashe?khodafes azize delam


باشه خواله صبای نازنازی
ممنونم که همیشه پیشمونی
majede
25 مرداد 92 15:13
این ماهای اخر مارتیا قوی شده
اهای شیطون بلا...مامان رستا رو اذیت نکنیااااااااااااااااااااااا...


مگر اینکه تو به فکرم باشششششششششی
ماااااااااااااااهی مااااااااااااااه
نازنین جونه رستا
25 مرداد 92 15:45
اخ خاله قوربونوووونت بره که 8 ماهه شدی نفسم


خدا نکنه خوشگل خانووووووووم
مامان حسنا
25 مرداد 92 16:43
سلام رستا جون... اومدم تا از زایمانم برات بگم که شاید به حالت تاثیر داشته باشه... عزیزم حسنا قرار بود وسطای مهر به دنیا بیاد هم دکتر این و گفته بود هم سونو ک منم منتظر مهر بدم اواخر خیلی ماه دردی داشتم و خیلی هم سنگین شده بودم... روز جمعه31 شهریور خواب بودم که یهو بخاطر ترشح زیادم از خواب پاشدم و لباس زیرم و عوض کردم یکم دردم داشتم که فک میکردم عادیه و ماه درده... تا اینکه اماده شدم و با شوشو رفتیم خونه مامانم اخه اساسشون رو تازه اورده بودن تو خونه ی جدیدشون شوشو رفت که باهاشون کمک کنه و منم همچنان یکم درد داشتم و دراز کشیده بودم ساعت2:30 یا 3 بود که یهو دلم بد گرفت طوری که بلند شدم نشستم و ابجیم شوشو رو صدا زد خلاصه رفتیم زایشگاه که ماما معاینم کرد و گفت دهانه رحمم5شانت باز شده منم تعجب کردم اخه وقت زایمانم نبود... ماما گفت میتونی بری خونه هم میتونی بمونی زایشگاه که من رفتم خونه و یه دوش بگیرم بعد 1ساعت دیگه دیدم طاقتم نمیاد دل دردم بیشتر شده بود و دوباره با مامانم و شوهرم رفتیم زایشگاه دوباره ماما معاینم کرد و گفت دهانه رحمم 7سانت شده و این خیلی خوب بود... 1ساعت همینطوری گذشت و کم کم درد داشت بی طاقتم میکرد و هی پامیشدم میشستم راه میرفتم ولی فایده ای نداشت و دراز کشیدم رو تخت و هروقت دردم میگرفت زود میزدم که این کارم باعث شد بچه زودتر به دنیا بیاد همینجوری ادامه دادم تا اینکه دیدم یکم از سرحسنا اومده بیرون قد یه پرتقال ماما رو صدا زدم و من و برد رو تخت زایمان زیاد طولی نگشید که حسنا به دنیا اومد ولی همینکه به دنیا اومد انگار هیچ دردی نداشتم راحت شدم ... تازه خوبیشم اینه که بچتو زود میبینی درسته طبیعی درد داره ولی دردش مثه درد پریوده فقط کم کم شدید میشه و اخرشم بچه به دنیا میاد و راحت.... هیشکی ترسو تر از من نبود ولی روزی که رفتم زایشگاه اصلا نترسیدم انگر چند بار دیگه هم رفتم... عزیزم توکل کن به خدا همه چی حل میشه خدا اینقدر بهت صبر میده که بعد با خودت میگی من چطور اینا رو تحمل کردم... عزیزم من خودم تجربش رو دارم طبیعی خیلی بهتره حتی بعدشم واسه شیر دادن بچه مشکل نداری ولی اگه سزارین بشی نمیتونی پایین و بالا بشی چون شکمت پارس تازه بعد سزارین شکم و فشارم میدن تا خونا خارج بشه خیلی وحشتناکه توروخدا تو اینترنت سرچ کن واسه سزارین امیدوارم پشیمون بشی... بازم اگه سوال داشتی در خدمتم خانومی...
مامان هدیه
25 مرداد 92 17:52
بعضی وقتها دوست دارم بگم لعنت بر عشق که آدمو به هرکاری مجبور میکنه و عقل رو از آدم میگیره
دلم به حال پریا خانوم سوخت که پاکی و معصومیتشو فدای عشقش کرده


دقیقا.....
پریا هم تقصیری نداشت....گول خورد....
ف یوسفی
25 مرداد 92 22:53
سلام رستا جون...

دلم خیلی برا پریا سوخت....
همه اون چیزایی که لایق اون پسره بود رو بفیه تو نظراتشون گفتن...
واقعا خدا کنه از این اتفاقات برا کس دیگه ای نیفته...



واقعا.....
ایشالا دله شما همیشه شااااااااااد باشه
حق با شماست...
ف یوسفی
25 مرداد 92 22:55
راستی خیلی دلم می خواد عکسای تولدت رو ببینم... اما رمز رو یادم رفته/...
نیلوفر
26 مرداد 92 0:27
سلام رستا جون...
8 ماهگی مارتیا جون مبارک باشه...
پیش به سوی شمارش معکوس ماه نهم
یک ماه دیگه مونده...
آخی...


فقط یک ماه....
saba
26 مرداد 92 0:39
dokhtar to engar mikhay mano bokoshiharasta ghalat kardam asan.kho biya dg midoonam nemitooni beshini ziyad vali biya ye chizi az khodt.martiyam khoobe?to ro khoda ye kalame harf bezan faghat.rastaaaaaadooooset daraaaam azize delam
شیدا
26 مرداد 92 14:01
وای!!!
ته رابطه های کنترل نشده همینه!!!!!
دستم لرزه گرفت رستا از این داستان
-----
خودت خوبی؟
عزیز دل خاله چطوره؟
سایا چیشده؟


یکمی نا خوش احوال بود عزیزم الان بهتره
الهی بمیرم.....
ته نامردی ها همینه....
saba
26 مرداد 92 14:26
rastaaaaaaa kojayi?rasta ye min biya ye khabar bede o boro bezar vaghti didam nazara ziyad shodan az khoshhali bemiram na vaghti k mibinam nisti.rasta martiya khoobe?nakone b donyaoomade?vaaaaaaaaay khodaaaa che mishe in fesgheli.kheili khoshgel besherastaaaa age man degh kardam nagi cheraha?khob dokhtar hezarta fekr miyad toosaramrastajooooonam dooooset daraaaam.martiya ro yadet nare aval az tarafe man boosesh mikoni.boooooos


فقط به خاطر شما اومدم
fateme
26 مرداد 92 16:17
دلم برات تنگ شده.شده اندازه سوراخ شلوارلي مورچه


وای چه قدر اوچومولو....
fateme
26 مرداد 92 16:27
واااااااااي خدارستا آهنگت تموم خاطراتموزنده كرد.يادش بخيررررر


خخخخخخخخخ چه خاطراتی؟
فاطمه
26 مرداد 92 18:03
سلام عسیس دلم ممنونم که بهم سرزدی عزیز دلم شمارو لینک کردم شما هم اگر دوست داری منو بااسم وبم لینک کن خوشحالم میکنی بانظرات جیجرم بهترین هارو برات آرزو میکنم منتظرت نظرات دیگت هستم ممنونم از حضور گرمت عاشقتم مارتیای گلم
نازنین جونه رستا
26 مرداد 92 18:22
وااااای رستا نفسم بالا نمیادودستام میلرزه!واقعا مرد؟زود بقیشو بنویس دیگه.چشام همه اشکه
majede
26 مرداد 92 21:33
قربونت برممممممم ماهی از خودته
majede
26 مرداد 92 21:35
این وب جدیدمه
مامان حسنا
26 مرداد 92 22:34
عزیزم خاطره ی زایمان من اومد برات؟؟
razie
5 شهریور 92 1:53
سلام رستا .خوبی؟؟؟؟ خیلی خووووب مینویسی من شب تا صبح بیدار موندم تا بخونم آرشیوتو. میشه به منم رمز بدی ؟ قول میدم دوستای خوبب برا هم باشیم. راستی نینی رو ببوس البته حسی. اینشالله که خدا قسمت منم بکنه مامان بشم.
fatemeh
15 مهر 92 12:51
سلام عزیزم رستا جون من همش داستانای زیبایی که مینویسی ومیخونم واقعا زیبا اما تلخ هستن واقعا زیبا میبنویسی
مخصوصا داستاناتو که همش احساس میکنم داستان خیالی واقعا مگه میشه تودنیا چه جوری واسه یه نفر همچین اتفاقات تلخ میافته خیلی درکت میکنم حداقل یه خورده امیدوارم پسر نازتم که بزرگ شد درکت کنه وبفهمه که مادرنازش چقدر سختی کشیده


سلام عزیز دلم
خیلی خیلی ممنونم بابت توجهت به من گل نااازم
درسته میدونم که باور کردنشون سخته ولی متاسفانه بار گناه همش برگرفته از واقعیته و مینویسم تا تجربه ای باشه برای دوستان و سرگذشت زندگی من برای پسرم....
دوست دارم واقعیتو از زبون خودم بشنوه نه این که بزرگ بشه و دیگران یه مشت چرندیات راجب من بریزن تو سرش!!!
بازم ممنون بابت توجهت و از خدا برات بیترین هارو میخوام عسل طلای من!