87-بار گناه داستان هفتم(7)
من حتي اگر بخواهم
روزي تو را فراموش کنم
نميتوانم....
چون عطر جا مانده ي تنت بر پيراهنم
هنوز مرا ديوانه ميکند
شوريده و عاشق
درست مثل روز اول
فراموش کردن تو امريست محال لعنتی ...!
امان از خاطراتتتتتتتتتت که همیشه مثل فیلم از جلوی چشمانم میگذرد......

رفتنت را باور ندارم
هَــــنوز گـ ـآهــــے...!
مَــــرآ بـ ـه جــــآن تـ ـو قَـــــسَم مـ ـے دَهَـــــند
ببـــــین تَـــــنهـ ـآ مَـــن نیســـتَم
کــــ ه رَفتَــــــنَت رآ بــآوَر نمـــــــے کُـــنَم...!
ای کاااااااش زمان فقط اندکی به عقب برمیگشت........
برای بار هزارم خودمو تو آینه نگاه میکردم. یه پیراهن نارنجی دکولته تنم بود و یه جوراب شلواری نازک . چون تازه از حموم دراومده بودم موهام نم داشت و علی رغمه اینکه کللللللی با صاف کن درستشون کرده بودم هنوز یکمی پف پفی بود و همین پف اعصابم رو خورد میکرد...با دقت و وسواس آرایش کرده بودم و تنها دغدغم این بود که تا قبل از اینکه مامانم برسه از خونه زده باشم بیرون. محسن قرار بود ساعت 7 بیاد جولوی خونمون دنبالم...به مامانم هیچی نگفته بودم . تو دلم عذاب وجدانه بدی به پا بود . اولین باری که میرفتم بیرون بدونه اجازه ی مامانم! میدونستم که اگه بدونه با محسن میخوام برم بدجوری جلوم وایمیسته و درنهایت نمیذاره برم سره قرارم و منم آبروم جلوی آقای محسن خان میره!
توی اون چندوقتی که من و پریا با نیما و حیدر و محسن آشنا شده بودیم خیییلی چیزا برگشته بود.....رفتار من و پریا جلوی مامانامون ..... بیشتر رسیدن به قیافه و هیکلمون ...... روزی 4-5 ساعت صحبت تلفنی.....بیرون رفتن و و و ....هیچ وقت یادم نمیره اولین باری رو که با پررویی تو روی مامانم ایستادم که یه دختر توی قرن 21 حق داره با پسر رفت و آمد کنه و به اصطلاح(دوست پسر) داشته باشه..... مامانم میگفت تو هنوز بچه ای کلللللللت داغه و هیچی حالیت نیست....راستم میگفت ....راسته راست.... همه چی از کمه کم شروع شد و به زیاد رسید اولا روزی 1 یا 2 ساعت و بعد کارم به جایی کشیده بود که اگه روزی 3 تا 4 ساعت با محسن حرف نمیزدم خوابم نمیبرد حالا بحثامون از نخود و کیشمیش شروع میشد تا سفر و کار و اقامت و رابطه و چیزای دیگه (البته خیلی هم از حدش نمیگذشت...محسن خیلی محتاط بود و خوب میدونست چه جوری رفتار کنه) . بهش وابسته شده بودم اما نه از لحاظ عاطفی... محسن انقدر شخصیتش واسم جذاب و بالا بود که بدجوری محو زندگیش شده بودم و تمامه هم و غمه بزرگ زندگیم اون زمان موشکافی از زندگیش بود ....همین و بسسسسس! وقتی سوار ماشینه آخریم مدلش باهاش میرون میرفتم حسه ملکه بودن بهم دست میداد و انگار رو عرش سیر میکردم.....
توی همین افکار بودم که موبایل زنگ زد. محسن! هول کردم..... سری یه دور دیگه دوره خودم چرخیدم و بالاخره بعد از 3 ساعت از این آینه ی لعنتی دل کندم.....،یه مانتو روی لباسم پوشیدم و هولهولکی پله هارو رفتم پایین . از پشت شیشه ی در ماشینشو دیدم . قلبم داشت تند میزد. این اولین بار بود که قرارمون موکول شده بود به شب. میخواست سورپرایزم کنه ، قرار بود ببرتم یه جای جدید . خوشحال بودم اما قیافه ی مادرم که میومد جولوی چشمام دست و دلم میلرزید. این عذااااااب وجدان نامرد نمیذاشت خوشحالیم کامل باشه اما اون لحظه انقدر غرق در سرمستی بودم که این چیزا از تصمیم رفتن منصرفم نمیکرد .....یعنی دراصل حریف کله شقیم نمیشد .... دره ماشینو که باز کردم بوی ادکلن خوشایند همیشگیش مشامم رو پر کرد و ناخداگاه لبم به خنده باز شد. باهام دست داد و حس کردم یه نگاه سنگین افتاد روم. یه لبخنده رضایت بخش....صدای موزیک ایرانی....پاش رو پدال گاز و پییییییییییییش به نقطه ی نامعلوم این آغاز!
از آخرین باری که پریا تو بغلم گریه کرده بود نزدیک به یک هفته میگذشت. تقریبا 8 روز از تولد 18 سالگیش میگذشت . دیگه نیمد خونمون و دیگه هم جایی به غیر از مدرسه ندیدمش . گهگاهی بعده مدرسه تلفنی حااااااااااااالی از هم میپرسیدیم . اما کاملا مشخص بود که دوستیمون مثه قبل نیست .....یه چیزی فرق کرده بود ....نمیدونم شاید یه حصار، شاید یه پرده ی دریده شده.....شاید .... ، همه چی تو مدرسه حالت عادی خودش رو داشت. هنوز هم 4تایی با هم میگفتیم و میخندیدم طوری که اگه یکی از بیرون ما 4تارو میدید ذره ای به خوشبختیمون شک نمیکرد! از اون روز توی پارک و اون حرف های تحوع آور و گریه ها دیگه کسی حرفی نزد. یه مدتی گذشت . پریا و نیما هنوز باهم بودن و من تو خودم فکر میکردم که حتما مشکلشون حل شده و نییییما مردونگی کرده اما زهی خیاله باطل..... شبه پنج شنبه بود. با مامانم سره میزه شام نشسته بودیم که موبایله مامانم ز خورد. مامانه پریا بود و دنباله دخترش میگشت. مامانم به ساعتش نگاهی انداخت 9! با نگاه پرسشگرش به من خیره شد و منم معصومانه سرم رو تکون دادم . واقعا خبر نداشتم ، پریا هیچی نگفته بود ...... ساعت 10 بالاخره خانوم تشریف آورد خونه و بهانش هم این بود که راهه برگشت رو گم کرده ، دروغ!!!...... میدونستم که مامانش سخت دعواش میکنه اما هیچ وقت فکر نمیکردم که قضیه پیچیده تر از این حرفاست . فرداش انتظار داشتم که بیاد مدرسه اما نیمد. سراغشو که از نیما گرفتم خندید و گفت باید یه چند روز استراحت کنه و پقی زد زیره خنده، البته تا قیافه ی متحیر و عصبانیمو دید ساکت شد و دیگه چیزی نگفت..... شنبه و 1شنبه هم خبری ازش نشد و رفت تا 2شنبه ، همش خدا خدا میکردم که اومده باشه مدرسه .دوشنبه اومد، با چشمای قرمز و موهای بافته شده . صبح قبل از کلاس بردمش یه گوشه: پریا کجا بودی میدونی چندبار بهت ز زدم؟؟؟!! سه روزه که غیبت زده معلوم نیست کجایی؟؟!!! جریان چیه؟؟ پریا فقط نگام کرد و خندید : بهم گفت یکمی حالش بد بوده ، همین!!!! اینارو بهم گفت اما حس کردم که چشمای خرماییش مثه همیشه نیست . این پریا اون پریای بشاش و مهربونه خودم نبود......گفتم مطمئنی؟؟ تو که بهم دروغ نمیگی؟ به منی که دوست صمیمیتم، دوست دوران بچگی؟؟ ......اما پریا نگاهشو از نگام میدزدید .
با صدای ترمز از رویا درومدم . دور و برم رو نگاه کردم...تو یه خیابونه بزرگ بودیم. محسن پارک کرد و سریع پیاده شد تا در رو برام باز کنه . هدایتم کرد به سمته یه ساختمونه 3طبقه ی شیک و بزرگ با پنجره های سرتاسری ...... فهمیدم که اونجا بزرگ ترین کافی شاپه ایرانیاست . جایی که قبلا نیمده بودم ..... صاحبش دوست صمیمی محسن بود. میشد گفت یه جایی شبیه کاباره ی بزرگ !!! یه بار..... ,وقتی دره ورودی رو برام باز کرد و وارده اون محیطه غریب شدم تنم لرزید، همه جا پر بود از دختر ، پسرای جوون و لباسای ناجور و دوده سیگار و قلیون همراه یه موزیک تند و سر و صدا . با اولین نفسی که کشیدم به سرفه افتادم، محیط تاریک بود وتنها منبع روشنایی یه نوره خیلی کمرنگ بود ، سعی کردم توی شلوغی شونه به شونه ی محسن باشم تا گمش نکنم . با چند نفر ایرانی سلام و احوال پرسی کرد. دیگه نمیتونستم اون همه دود رو تحمل کنم .آروم سرم رو بردم کنار صورتش و با ناراحتی زمزمه کردم : محسن من تو این فضای دودی دارم خفه میشم . گفته بودم بهت که آسم خفیف دارم . نمیتونم اینجا نفس بکشم. خواهش میکنم که منو از اینجا ببر بیرون. .......محسن دستی به چونش کشید و بعد از یه مکث طولانی گفت دنبالم بیا و به سمت انتهای سالن رفت یه راه پله ی پیچ در پیچ زینتی و فوق العاده خوشگل. از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ی دوم شد . اینجا هم شلوغ بود اما هنوز بوی دود و سیگار میداد . پرسید اینجا خوبه که غریدم هنوزم بو ی سیگار میده . خندید و دندونای مثل مرواریدش تو تاریکی برق افتاد . باز هم به سمت پله ی مارپیچ حرکت کرد. ......یه طبقه بالاتر (طبقه ی آخر) . تو این طبقه نور بیشتر بود . یه سالن بزرگ با تزیینات قدیمی و مبل های بزرگ و زینتی و پنجره های بزرگ سزتاسری و تابلوهای قدیمی . برخلاف انتظارم توی این طبقه ی آخر آدم که هیچی پرنده هم پر نمیزد. به غیر از من و محسن کسی اونجا نبود . روبروی راه پله دقیقا کنار پنجره ها چند ردیف مبل های بزرگ راحتی بودن با یه میز بزرگ جلوشون . محسن به سمت پنجره ها رفت و 2تاشون رو باز کرد. به دور و برم یه نگاهی کردم . اینجا از اون دود و دم و صدای سرسام آور موزیک و شلوغی خبری نبود . جای دنج و خوبی بود برای یه گپ 2نفره اما تهه دلم یه جورایی میترسید که توی اون محیط با محسن تنها باشه...... سعی کردم چیزی بروز ندم و رفتم روی مبل نشستم . محسن هم بعد از باز کردن پنجره با فاصلیه ی کمی کنارم نشست و لبخندی به روم زد و گرم صحبت شدیم.
رفتار پریا بدجوررر عجیب غریب میزد اما هرکاریش میکردم چیزی بروز نداد. زنگ تفریح آخر بود که با منظره ی عجیبی روبرو شدم. ما همیشه پاتوقمون زیر ایوون آخر حیاط بود یه جای دنج و راحت. نیما نشسته بود و پریا کنارش ایستاده بود و حیدر هم کنار پریا . با شوق رفتم کنارشون بعد از کمی صحبت از نیما رفتاری دیدم که تا حالا ندیده بودم . تو یه لحظه دست پریا رو گرفت و اونو رو پاش نشوند . قبلا هم که باهم بیرون میرفتیم دیده بودم که پریارو رو پاش بشونه و زیاد واسم تعجب آور نبود . اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با دستش صورت پریارو گرفت و به سمت صورت خودش کشید . میخواست لباش رو ببوسه اونم جولوی تمام بچه های مدرسه...کاری که تاحالا نکرده بود .....چشمام داشت از حدقه در میومد ......پریا یکم مقاومت کرد اما نیما کوتام نمیومد .....آخرسر نیما صورتش رو عقب برد و با صدای بلند گفت پریا خودتو لوس نکن میدونی که بدم میاد ما حرفامونو زدیم و کارامونم کردیم پس بیخودی ادای مریم مقدسو درنیار....حاااال نگیر بذار صفا کنیم..... من داشتم سکته میکردم.....پریا ...نیما...........اون وضع ....اون لبخند کثیف........ پریا با عصبانیت از رو پای نیما بلند شد و داد زد خیلی اشغالی ....همیشه فقط به فکر خودتی چه جوری میتونی جولوی جمع آبرومو ببری؟؟!!! اینارو گفت و با گریه دوید به سمت دستشویی ..... ضربان قلبم شاید رسیدخ بود به هزززززززززززززززززااااااااااااااااااااااار . دیگه واینستادم کنار نیما و حیدر دنبال پریا دویدم سمت دستشویی دخترا . صدای هق هق دوستم از یکی از توالت ها ی در بسته میومد . زدم به در ... پریا خواهش میکنم بیا بیرون بگو اینجا چه خبره ؟؟ نیما چی میگه؟ چرا اینجوری انقدر وقیح رفتار میکنه؟؟؟؟ ....در باز شد و پریا خودشو انداخت تو بغلم و.....فقط گریه میکرد . میونه گریه هاش چیزایی گفت که ویروووونم کرد ..... رستا من آدم بدیم ....من دیگه به درد دوستی با تو نمیخورم.....همه چی تموم شد ......تموم شد.......منو مجبورم کرد.....من نمیخواستم ....گفت ولم میکنه ....گفت میره با یکی دیگه .....منو مجبورم کرد....از خودم بدم میاد...............، از چیزایی که میگفت میترسیدم . سرش رو تو دستام گرفتم و با هق هق پرسیدم یعنی چی؟؟؟
پریا با شرم تو چشمام نگاه کرد و گفت: تموم شد رستا من دیگه دختر نیستم .......
قلبم ایستاد هس فروریختن قلبم رو حس میکردم .....
نمیدونستم چی بگم ......
فقط سکووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
تلخ تر از زهر
ادامه دارد.........


87-بار گناه داستان هفتم(7)
